تنهايي مال من است
كوه ها با هم اند و تنهايند همچو ما،با همان تنهايان
گمشده ی این نسل "اعتماد" است نه "اعتقاد" اما افسوس نه بر اعتماد،اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد. و كيست كه مي تواند رسالت را برعهده گيرد؟ آن كه مي تواند كاري بكند ودر نجات نقشي داشته باشد، نه زن سنتي است كه در قالب هاي كهنه و آرام و رام خفته است و نه زن عروسكي جديد كه در قالب هاي دشمن، سير و اشباع شده است :بلكه زني است كه سنت هاي متحجر قديم را- كه به نام دين اما در واقع سنت قومي و ارتجاعي است كه بر روح و انديشه و رفتار اجتماعي شان حكومت داده اند- مي شكند و مي تواند خصوصيات انساني تازه را انتخاب كند. كسي است كه تلقينات گذشتگان ،به عنوان نصايح ارثي مرده ،سيرش نمي كند و شعارهاي وارداتي فريبنده به شوق و شعفش در نمي آورد و در پشت ماسكهاي آزادي ،چهره كريه و وحشتناك ضدمعنويت و انسانيت و ضد استقلال معنوي و انساني و ضد زن و حرمت انساني زن را مي بيند. چنين كساني اند كه مي دانند آنچه بر ما عرضه و تحميل مي شود از كجاست و چه كالاهايي به بازار فرستاده اند: بي احساس، بي شعور، بي درد ،بي تفاهم، بي مسئوليت، و حتي بي احساس انساني و درك و فهم بشري. عروسكهاي ترو تميز "شايسته"! ومعلوم است شايسته چيستند و چه كار؟و ملاكهاشان معلوم است كه از كجاست كه بر تيپ زن ما زده مي شودو... چرا؟ براي اينهاست كه "چگونه بايد شد؟" مطرح است ،كه نه مي خواهند "چنان" بشوند و نه مي خواهند "چنين" بشوند و نمي توانند بي اراده و انتخاب ،تسليم هرچه بود وهست بشوند. الگو مي خواهند.كي؟ فاطمه... وي در همه ابعاد گوناگون"زن بودن" نمونه شده بود. مظهر يك "دختر" در برابر پدرش. مظهر يك "همسر" در برابر شوهرش. مظهر يك "مادر" در برابر فرزندانش. مظهر يك "زن مبارز و مسئول" در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش. وي خود يك "امام" است.يعني يك نمونه مثالي ،يك تيپ ايدئال براي زن، يك "اسوه" يك "شاهد" براي هر زني كه مي خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند نمي دانم چه بگويم. بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم،خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي ،از "مريم" سخن مي گفت. گفت: هزارو هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب ،ارزشهاي مريم را بيان كرده اند... اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرن هاي بسيار ،به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاي مريم را باز گويند كه : "مريم مادر عيسي است" ومن خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم:باز در ماندم: خواستم بگويم كه فاطمه دختر خديجه بزرگ است:ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم كه فاطمه دختر محمد است ;ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم كه فاطمه همسر علي است;ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم كه فاطمه مادر حسنين است;ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم كه فاطمه مادر زينب است; ديدم كه فاطمه نيست. نه ،اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه فاطمه است. "دكتر شريعتي" ميدونم امتحان تموم نشده،ميشه برگم رو تحويل بدم آخه خسته شدم!!! الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم. بیش از آنکه مرا بفهمند،
دیگران را درک کنم. آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند، از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود در این زمینه، خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند. به دور از تکلف روزي
ملکهي بلژيک از اينشتين دعوت کرد که به ملاقات او برود. اينشتين دعوت او
را پذيرفت. ملکه گروهي از مقامات عالي رتبه دولت و دربار را به پيشوازش
فرستاد. اين گروه در ايستگاه قطار با برنامهي تشريفاتي ويژهاي در انتظار
ورود مهمان دانشمند خود بودند. اينشتين با يک جعبه شيريني در يک دست و
ويولنش در دست ديگر از درون واگن درجه سه پياده شد و بدون توجه به تشريفات
يا جلبتوجه آنها پياده راه قصر را پيش گرفت. مقامات گروه يادشده، مدتي
بيهوده انتظار کشيدند و ناچار به قصر بازگشتند و به ملکه اطلاع دادند که به
ظاهر اينشتين در آمدنش تغيير عقيده داده است. اما به زودي سر و کلهي گرد
و خاکي مرد کوتاه قدي توجه آنها را به خود جلب کرد که از جاده منتهي به
دربار آهسته آهسته بالا ميآمد. گپ اينشتين و چاپلين اينشتين
و چارليچاپلين در نيويورک و در سال 1931 هنگام افتتاح فيلم روشناييهاي
شهر (اثر چارليچاپلين) با يکديگر ملاقات کردند. اينشتين به چارليچاپلين
گفت:«کار شما خيلي مهم است زيرا مردم جهان از هر کشور و قومي که باشند
حرکات شما را ميفهمند و تحسينتان ميکنند.» چارلي در جواب گفت:«ولي به
نظر من کار شما خيلي مهمتر است زيرا مردم جهان از هر کشور و قومي بدون
آنکه حرفهاي شما را بفهمند تحسينتان ميکنند!» درد من حصار برکه نیست. درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است! "" دکتر مصدق ""
مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!!!
سلطه گري را گفتند: چه خوري؟
گفتند: چه نوشي؟
حتما ادامه مطلب رو بخونيد
ادامه مطلب
پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم.
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم، و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


